| گفته های زیبایی از اوشو عارف هندی : ۱- مراقبه : كيفيت دروني وجود انسان كه بدست فراموشي سپرده شده ، مشاهده گري و ديدن است .
2- مراقبه يعني يكي شدن با هستي براي ابد و ديدن يعني مراقبه .
3- مراقبه آسان است و از راه تلاش بدست نمي آيد .
4- مراقبه يعني آنچه را كه هست بدون نام مشاهده كردن و مراقبه يعني ديدن و ماندن در ديدن .
5- مراقبه هنر ماندن با شي مورد مشاهده است حتي براي چند لحظه .
6- مراقبه يعني حركت به سوي مركز وجود ، يعني به سمت خود كشيده شدن .
7- مراقبه ، تلاش براي خنثي سازي چيزهايي است كه جامعه در فرد كار گذاشته است .
8- مراقبه يعني بازگشت و تجربه مجدد معصوميت .
9- مراقبه يعني سكوت ، سكوتي كه آنقدر وسيع است كه تو تقریبا در آن ناپديد مي شوي ، هيچ صدايي و خواهشي نخواهي داشت .
10- بودن در بي فكري ، زيستن در شادي و آزادگي بي پايان ، كودك شدن و تازه ديدن ، هنر مراقبه مي باشد .
11- اگر بتواني به يك گل سرخ نگاه كني و فقط به آن بنگري ، بر آن نام ننهي و فقط با آن بماني ، آنگاه مراقبه كرده اي .
12- حركت ، پرش و جنبش هاي ذهني تو را از مراقبه باز مي دارند . هر گاه فقط بنشيني و كاري نكني مراقبه كرده اي .
13- انرژي مراقبه همانجاست و جايي نمي رود ، نه جلو . نه عقب ، فقط همراه مراقبه است .
14- تفكر صداست و مراقبه سكوت ، بي ذهني و بي صدايي است .
15- تو بي ذهن زاده شده اي ، ذهن تو محصول طبيعي جامعه ي توست .
۱۶- تفكر ، تنها قادر است درباره شناخته شده ها بينديشد ، شناخته ها همواره كهنه اند ، بنابراين تفكر هرگز اصيل نيست .
17- چگونه مي توان در مورد ناشناخته ها فكر كرد . ناشناخته ها همواره وراي تفكرند .
18- تفكر پلي است كه تو را از خودت دور كرده و در افكار و ذهنيات گم مي كند .
19- وقتي فكري در كار نباشد . تو در لحظه حال هستي و ديگر راهي نيست تا از اينجا و اينك دور شوي .
20- تنها زمان واقعي ، همان لحظه حال است .
21- اشراق ، هوشياري بدون تفكر ، خواب بيداري است .
22- اشراق ، يعني بتواني بدون اينكه به خواب بروي ، تفكراتت را متوقف كني و با اين وجود هوشيار نيز باشي .
23- بيداري و تفكر آسان است ، خواب و تفكر نيز آسان است ، انسان در كمند غول آسايش ، آسان ها را بر ميگزيند و آنگاه در سراشيبي مي غلتد .
24- بيدار بودن و تفكر نكردن مشكل است . آن بخشي از تكامل نيست ، فراتر از آن انقلاب است ، روندي كه به طور خود به خود ايجاد نمي شود بايد آنرا كسب كرد .
25- اگر هنوز در رنجي ، به آنجا كه بايد نرسيده اي ، درخت شكوفه مي دهد و خشنود است ، تنها تخم در رنج و سختي است .
26- درخت شو ، تنها درخت خشنود است و جشن مي گيرد .
27- حقيقت ، زمزمه اي است كه تنها وقتي آنرا خواهي شنيد كه مطلقا نباشي ، حقيقت در غياب تو حضور دارد .
28- اگر تو حاضر باشي حقيقت غايب است و اگر تو غايب باشي حقيقت حاضر است .
29- مراقبه يعني هنر غايب شدن ، تمام كار مراقبه اين است كه تو را غايب كند .
30- تكرار ذكر مراقبه نيست ، مراقبه با سكوت آغاز مي شود نه با ذكر .
31- ذكر فكري است كه مانع ورود 999 فكر ديگر مي شود ، هر گاه بتواني ذكرت را نيز كنار بگذاري به مراقبه رسيده اي .
۳۲- خدا را تنها زماني خواهي شناخت كه خداوند برايت مسئله مرگ و زندگي باشد نه يك پرسش يا كنجكاوي .
33- زماني كه تمام زندگي تو به همين يك پرسش بند باشد ، تنها آنوقت خدا را درك مي كني .
34- ماشين تكرار مي كند ، ذهن هم تكرار مي كند .
35- ذهن خودش را تكرار و تكرار مي كند و به همان كارهايي كه عادت داشت مي پردازد.
36- عادت خوب و عادت بد وجود ندارد ، زيرا تمام عادت ها بد است .
37- اگر واقعا مايلي انسان باشي ، از تكرار بيرون بيا .
38- هوشيار شو ، زندگي از روي عادت يعني زندگي مكانيكي .
39- ديدن اشتباهات ديگران آسان است ، اشتباهات خود را ببين.
40- عاشق اشتباهات ديگران را نمي بيند.
41- ذهن فعال است و فعاليت دارد و فعاليت يعني ارتباط داشتن با چيزي در بيرون .
42- با اشتغال به اين و آن خود را فراموش مكن .
43- تنها در سكوت خود را احساس مي كني و مي تواني با خويشتن ارتباط داشته باشي .
44- انفعال يعني آسودگي و آسودگي يعني آموختن .
45- تو فقط چيزي را مي آموزي كه آسوده باشي ، آموزش در آسودگي روي ميدهد .
46- خود را بياموز يعني غير فعال باش و فقط باش و هيچ كاري نكن ، تو فقط هستي .
47- آنگاه كه ساكت و فارغ باشي از حضور لطيف خود آگاه مي گردي و اين سكوت موسيقي بسيار لطيفي است .
48- اگر احساس كني كه در حال مردن هستي ، آرام و ساكت خواهي شد ، آنگاه هيچ گونه نگراني وجود ندارد.
49- تمام نگراني ها به خاطر زندگي است . وقتي روزي خواهي مرد چرا بايد نگران باشي .
50- نگاه كن يعني فكر نكن ، اگر فكر مي كني آنگاه ديگر نگاه نيست آنوقت همه چيز را آلوده مي كني .
51- حقيقت را دريافت كن ، ميزبان باش ، ميزباني پذيرا .
52- براي ميزباني حقيقت لازم نيست هيچ كاري انجام دهي فقط باش و پذيرا باش .
53- مراقبه يعني كاري نكردن و منتظر ناشناخته ها بودن .
54- شيء را انتخاب كن روي آن تمركز كن . تمام ذهن را توجه بده تا آن شي به يك تصوير دروني تبديل شود . آن وقت چشمانت را ببند ، چشمانت را از شي دور كن و ببند و تصوير را آنقدر دور كن تا ناپديد شود . آنگاه تو وجود داري در تنهايي تمام خودت ، در تمامي خلوص و معصوميت خودت . اين آزادي و حقيقت است .
۵۵- منفي يعني اينكه چيزي بايد دور انداخته شود .
56- در اتاقي پر از اسباب و وسايل فضا را نمي توان درك كني. آن هنگام كه اتاق را تخليه كني فضا را كشف مي كني . فضايي كه پيش از اينهم بود ، ولي اشغال بود .
57- منفي بودن يعني خود را خالي كردن . كاري مثبت انجام ندادن .
58- آنچه را كه تلاش ميكني كشف كني ، از پيش در توست .
59- ذهن را از اثاث كه همان افكار توست خالي كن ، آنگاه ذهن يك فضا مي شود و آنگاه روح تو خواهد بود .
60- تسليم باش ، تنها زماني كه تسليم باشي مي تواني در ناشناخته ها قدم بگذاري و شناخته ها را ترك كني .
61- ناشناخته ها وراي ذهن و تازه و اصيل هستند ، شناخته ها كهنه اند . " بنابراين تازه شو "
62- اگر مي خواهي به خدا برسي ، بايد از ذهن فراتر روي ، از شناخته ها بگذري و به ناشناخته ها پا بگذاري .
63- ناشناخته ها را هم روزي ذهن خواهد شناخت ، پس از شناخته ها و ناشناخته ها فراتر برو .
64- به وراي ماوراء برو ، به بي خواهشي و خاموشي خواهش ها برو .
65- براي داشتن يك زندگي اصيل و واقعي ، يك چهره واقعي نياز است
66- تمام نقش هاي تو در زندگي براي تو يك چهره مي سازد ، اما تو هيچكدام از چهره ها و نقشهايت نيستي .
67- تو هيچ چهره اي نداري اين چهره واقعي توست .
68- براي داشتن چهره واقعي به ساخت چهره اي خاص نياز نداري .
69- اگر چهره بسازي ، آنگاه چهره كاذب ديگري ساخته اي كه باز هم حقيقي نيست .
70- چهره حقيقي تو فقط هست و تنها كار تو شناسايي آن است نه توليد آن .
71- از چسبيدن به چهره هاي كاذب دست بردار ، آنگاه كاذب فرو ميريزد و آنچه كه واقعي است باقي مي ماند .
72- تو افكار وذهنت نيستي ، با افكارت نجنگ و موافق هم نباش .
73- اگر با افكارت بجنگي ، فكر ديگري را خلق كرده اي ، اگر موافق باشي با آن فكر هويت گرفته اي .
74- هوشيار باش ، با چشماني بي تعصب نگاه كن و فقط بي تفاوت بنگر .
75- هوشيار باش ، به افكارت خوب و بد اطلاق نكن تو ناظري نه قضاوت كننده .
76- مراقبه كننده هيچ فكري را سركوب نمي كند ، او فقط به سادگي مي بيند .
77- براي مراقبه كردن ، به فلسفه ، ايدئولوژي و نگرش خاصي نياز نيست ، فقط انساني ساده باش .
78- به افكارت نگاه كن ، مشاهده گري خالص باش .
79- بدون تعبير و تفسير به افكارت نگاه كن مانند جريان حركت يك رودخانه بنگر .
80- بين دو فكر ، هنگامي كه فكري رفته و ديگري توليد نشده خود را خواهي ديد در معصوميت
۸۱- عادت نداشته باش ، هر گاه به كاري يا عملي عادت كني ، ديگر نسبت به انجام عمل هوشيار نيستي ، آن عمل يك عمل مكانيكي مي شود ، مانند يك آدم آهني كه عملي را تكرار مي كند .
82- آگاه و هوشيار باش تا مشاهده كننده باشي ، در غير اين صورت آدم آهني وجودت همه چيز را مكانيكي انجام مي دهد و ارباب مي شود ، تنها زماني كه هوشيار شوي مي تواني ارباب باشي .
83- اگر عملي را با هوشياري كامل انجام دهي ، حتي غذا خوردن ، راه رفتن ، ديدن ، حرف زدن و ... آنگاه ديگر ذهني نداري ، زيرا تمام هوشياري تو متوجه عمل هوشيارانه توست .
84- تنها زماني كه بتواني سراسر وقت هوشيار باشي ذهنت كنار خواهد رفت و آنگاه اصيل خواهي شد .
85- پيوسته هوشيار باش ، براي اينكار با انجام هوشيارانه اعمال ساده آغاز كن ، آنگاه اعمال بزرگ و مشكل را هم خودت انجام خواهي داد .
86- دست خودم نبود نشان دهنده عدم هوشياري تو و ارباب بودن آدم آهني وجوت مي باشد .
87- زندگي يكپارچه و با تماميت ، خلوص است ، خلوص يعني معصوميت ، معصوميتي غير قابل تبعيض .
88- خلوص بالاترين ها را در بشر طلب مي كند .
89- در خلوص تو مجاز نيستي از كسي بد گويي كني و زشتي ديگران را ببيني .
90- كوشش نكن زندگي را تقسيم كني ، تقسيم آن به دو بخش خوب و بد ناخالصي ايجاد مي كند .
91- اگر دست از تعريف خوب و بد برداري آنگاه نگرشي معصومانه خواهي داشت مانند يك كودك
92- به خوبي ها ي ديگران نظر كن و نيكي را در آنان ترغيب كن .
94- اگر تقسيم كني جدائي آفريده اي ، دو گانگي درست كرده اي و هستي يگانه است .
95- خلوص يعني از خودت بر همه نثار كردن بدون انتظار پاداش .
96- ذهن سرشار از قوانين و مقررات است ، قوانيني كه اصيل نيستند و جامعه بر او تحميل كرده .
97- براي زيستن اصيل ، معصوميت كافي است ، معصوميت والاتر از هر قانون و انضباط تحميلي است .
98- نظم در دنيا موروثي و فطري است ، وقتي بكوشي ايجاد نظم كني ، بي نظمي خواهي آفريد .
99- رشد كردن امري ساده و طبيعي است ، به هيچ نظم تحميلي نياز ندارد .
100- نظم خود انگيخته و طبيعي كافي است ، قانون درون كفايت مي كند ، نياز به قانون ديگري نيست .
101- يا تماما مرا بپذير يا تماما رد كن ، ولي سعي نكن مرا تقسيم كني ، زيرا آنوقت يك دروغ آفريده اي .
102- انسان وحدتي عميق است .
103- پذيرش خويشتن همانگونه كه هستي به تو فرصت رشد خواهد داد ، يك رشد خود انگيخته ، نه يك رشد انتخاب و كارگرداني شده .
104- رشدي خودانگيخته و اصيل داشته باش مثل رشد درختي در كوهستاني عظيم نه در يك باغچه كوچك .
105- وجود انسان واحدي پيوسته است ، همانگونه كه عشق را به خويش نسبت مي دهي ، نفرت را نيز به خود نسبت ده ، زيرا عشق و نفرت دو روي سكه هستند .
106- آنگاه كه بپذيري هر آنچه كه زشت است از آن توست و تو آنهايي ، همانگونه كه هر چيز زيبا از آن توست و تو آنهايي ، فقط آن هنگام قادر به رشد و تصفيه شده خواهي بود .
107- از يك چاه خشك نمي توان آب بيرون آورد ، اگر خشم در تو نباشد كسي قادر نيست آن را در تو شكار كند .
۱۰۸- انسان طمع كار هميشه توسط طمعي ديگر جذب مي شود .
109- عدم پذيرش طبيعت وجود توليد نفس مي كند ، پذيرا نبودن آنچه كه هست ، " يعني نفس " .
110- خودت را بپذير ، آنگاه كه چنين كني به مركز وجودت پرتاب خواهي شد .
111- با خودت بمان . هر چه كه هستي آن را بپذير .
112- خودت را سرزنش نكن ، ديگران را نيز سرزنش نكن ، محكوم كردن بيهوده است و چيزي را تغيير نمي دهد .
113- خشم ، طمع و حرصت را سركوب نكن ، فقط نسبت به آنها هوشيار و آگاه باش .
114- تانترا ، حركت و تجربه عميق هر چيزي در ريشه و بنيان آن است .
115- اگر زماني كه خشمگين مي شوي ، خود را چنان در خشم رها سازي كه خشم شوي نه خشمگين و آنگاه كه از خشم و آتش به تلاطم افتادي و ناگهان به آن آگاه شوي خواهي دانست كه خشم چه اندازه رفتاري مضحك است ، مي تواني به خودت بخندي ، زيرا به فراسوي خودت رفته اي و ديگر هرگز خشم قادر نيست بر تو تسلط يابد .
116- ذهن انسان يك مكانيسم خواستن است . ذهن همواره در حال خواهش است ، هميشه در جستجوي يك چيز و خواستن چيزي ديگر .
117- ذهن هميشه در آينده است براي حركت به زمان نياز دارد .
118- ذهن يا در گذشته يا در آينده ، اما حقيقت همواره در لحظه حال مي باشد .
119- ذهن قادر به درك حقيقت نيست . حقيقت در لحظه حال است ، نه در آينده يا گذشته .
120- حقيقت قابل جستجو نيست ، زيرا اگر جستجو كني آنگاه لحظه حال را از دست داده اي .
121- حقيقت را نمي توان جستجو كرد ، اما مي توان يافت .
122- در طلب نباش ، از دست خواهي داد ، طلب نكن و به دست آر .
123- خواست خوب و بد ، دنيوي و غير دنيوي وجود ندارد ، زيرا خواستن و طلب كردن امري دنيوي است ، حتي اگر هدف غير دنيوي باشد .
124- حقيقت در اينجا اكنون است . نيازي به جستجو نيست .
125- اگر ذهن در گذشته يا آينده نباشد آنگاه حقيقت نمايان مي شود .
126- اگر در حال باشي ، آنگاه ذهن قادر به فكر كردن و حركت كردن نيست ، آنگاه ذهن باز مي ايستد ، نمي ماند .
127- اگر تو بي ذهن شوي همانطور كه زاده شده اي و آنگاه حقيقت را تجربه خواهي كرد .
128- نكوش ، جستجو نكردن و نخواستن هدفت شود ، زيرا آنوقت عدم خواستن مشكل و مسئله مي شود .
129- تمامي ارزشي كه هر حقيقتي در بر دارد به درجه اي است كه در زندگي واقعي به ظهور برسد .
130- حقيقت را مي توان ميان دم و بازدم يافت . پس از دم و درست قبل از آنكه نفس بيرون بيايد نتيجه نيك است . اينجا مكان حقيقي است .
۱۳۱- ذهن يعني تباهي ، ذهن منبع تمام شيطنت هاست .
132- ذهن مي تواند حتي يك قديس شود ، مي تواند به تقدس تظاهر كند ، ولي چنين نيست .
133- غير ممكن است ، طبيعت ذهن را با تقدس كاري نيست .
134- ذهن زمان و تاريخ است . ذهن انباشته از شناخته هاست ، ذهن يعني گذشته .
135- ذهن هميشه دروغ مي گويد ، زيرا هيچگاه در حال نيست .
136- خير محصول جانبي مراقبه است ، شر محصول جانبي ذهن .
137- اگر در وراي ذهن زندگي كني خلاق خواهي بود . در مراقبه بودن يعني خلاق بودن .
139- اگر در وراي ذهن باشي ، هر كاري كه بكني زيباست و شكوه و بركت به دنيا مي بخشد .
140- اگر در ذهن باشي ، دنيا را زشت خواهي كرد .
141- ذهن گذشته است و تنها زمان حقيقی ، حال است .
142- زمان حال دروازه ورود به خداوند است .
143- خداوند گذشته و آينده نيست ، خدا هميشه حال است .
144- خداوند يعني بودن و بودن يعني حال
145- تو خدا را گم كرده اي ،زيرا آنرا در گذشته مي جويي ، خدا همواره در حال و اينك است .
146- خداوند تنها يك زمان را مي شناسد حال و تنها يك مكان را اينجا ،
147- تو هميشه در افكارت در جايي ديگري هستي در زمان حال باش و اينجا مكان مقدس است .
148- ذهن را بينداز ، تنها چيزي كه ترك آن در دنيا واجب است ، ذهن است .
149- خودت را در تنهايي مطلق خويش بشناس . آنگاه زندگيت ارضا خواهد شد و بركت خواهد يافت .
150- خالي شو ، تنها آن زمان كه ذهنت كاملا خالي شود نجات خواهي يافت .
151- هر چه ذهنت پرتر باشد ، سنگين تر مي شوي ، با چنين بار گراني امكان حركت نخواهي داشت .
152- آنچه خالي است پر ميشود ، ذهنت را از تمام باورها و افكار كهنه خالي كن ، آنگاه حقيقت آنرا پر مي كند .
153- تو در خوابي ، تنها آن زمان كه دانسته ها ، برچسب ها ، باور ها و افكارت ناپديد شود بيدار خواهي شد .
154- زماني كه بتواني آنچه را كه هست ، چنان كه هست ببيني ، نه آنچه كه بايد باشد ، تنها آن زمان است كه بيدار شده اي ، آنگاه هر كجا بروي بهشت است .
155- خودشناسي كشف اسرار نيست ، رمز آلوده تر شدن زندگي است .
156- خودشناسي ديدن زندگي از نگاه كودكي معصومي است كه هيچ نمي داند و در پرسش است .
۱۵۷- تنها انسان خردمند ، كسي كه در آگاهيش فرو رفته باشد ، حيرت زده مي شود .
158- انسان معمولي و دانش زده ، در ناهوشياري مطلق زندگي مي كند . هيچ چيز او را شگفت زده نمي كند ، او تمام پاسخ ها را مي داند .
159- ذهن قسمتي از عملكرد بدن است . ذهن و بدن با مرگ نابود مي شوند ، اما تو همچنان خواهي ماند .
160- آگاهي و تو خواهي ماند اين هوشياري توست ، آنگاه كه اين را دانستي از شادي خواهي رقصيد .
161- آگاهي تو را به رقص خواهد آورد زيرا براي نخستين بار خواهي دانست كه آزادي چيست .
162- اگر واقعا بميري ، بدن و ذهنت را كنار بگذاري ، جاودانگي خودت را خواهي شناخت ، افسانه بودن مرگ را خواهي ديد .
163- بيماري رواني و ذهني وجود ندارد زيرا خود ذهن يك بيماري است . ذهن هرگز نمي تواند سالم باشد .
164- انسان تا به وراي ذهن نرود ديوانه است ، زيرا ذهن ديوانگي است .
165- تا زماني كه به وراي خويش نروي ، هيچ با ارزشي برايت روي نخواهد داد .
166- تا زماني كه به چيزي وراي خويش نرسي ، زندگي بي معني خواهد بود .
167- اگر بتواني احساس كني كه بدبخت هستي ، مي تواني خوشبختي را هم احساس كني .
168- اگر انسان بتواند تاريكي را ببيند ، چشم دارد و كسي كه بتواند تاريكي را ببيند مي تواند نور را نيز ببيند .
169- ذهن عادت و آشفتگي است .
170- اگر در ذهن باشي مي تواني خوشبختي را بشناسي ، ولي نمي تواني خوشبخت باشي .
171- اگر به وراي ذهن بروي ، هم مي تواني خوشبخت باشي و هم به آن آگاه باشي .
172- اگر تماما بدن باشي ، مي تواني خوشبخت باشي ، آنگاه مثل پرندگان و حيوانات ناآگاه به خوشبختي ات خواهي بود ، مي تواني به ماوراء بروي و روح شوي ، آنگاه هم خوشبختي و هم به خوشبختيت آگاه خواهي بود ، اما اگر در ميانه باشي هميشه تنش خواهي داشت ، زيرا در واقع ذهن پايان ماجرا نيست .
173- ذهن ريسماني است بين دو واقعيت بدن و روح . تو يك بند باز هستي ، بند باز نمي تواند در راحتي باشد ، بنابراين يا جلو برو به ماوراء و روح شو يا به عقب برگرد و بدن شو .
174- ذهن يك ريسمان است و زندگي كردن در ذهن مثل راه رفتن روي ريسمان است ، بايد هم نامتعادل و ناراحت باشي ، هر لحظه پر از تشويش و نگراني خواهي بود .
175- دو نوع سكوت وجود دارد ، يكي سكوتي كه در آن ذهن ساكت شده و ديگري وقتي است كه ذهنت وجود نداشته باشد .
176- در آرامش ذهني ، ذهن وجود دارد ، فقط خيلي ديوانه نيست . سرعت ديوانگي كند شده فقط همين
177- ذهن مانند رودخانه پيوسته در حركت است .
178- براي ذهن دو راه تغذيه وجود دارد ، يا با جنگيدن با آن و يا با پروردن آن . اولي به سركوب مي انجامد و ديگري به هويت يافتن ختم مي شود .
179- با جنگيدن با ذهن به او انرژي عظيمي مي دهي .
180- سركوب كردن كار آساني است .
181- بدن هرگز سالم نيست ، اگر سالم بود پس فاني نمي بود ، در واقع سلامتي نسبي است ، نمي تواند مطلق باشد ، براي همين مي توان بيماري را تعريف كرد ولي سلامتي را نمي توان تعريف نمود زيرا در حقيقت بدن هرگز واقعا نمي تواند سالم باشد .
182- مرگ و زندگي دو پاياني نيستند كه از هم دور باشند ، آنها مانند دو پا هستند كه همزمان راه مي روند و هر دو مطعلق به تو هستند .
|